برای آزادی

info@barayeazadi.com
<-- صفحه اصلی
کد خبر : 4277                   2016-04-24 23:07:58

با ویران کردن خانه ایرج فراموش می شود؟
با ویران کردن خانه
ایرج فراموش می شود؟

12 سال پیش، در یک تبانی میان شهرداری ناحیه 12 تهران و صاحب ملک، خانه ایرج میرزا در هم کوبیده شد. شاعری که اهل فن می گویند شعرش در "سهل و ممتنع" با شعر سعدی برابری می کرد. شهرداری این ناحیه تهران همیشه پشت قباله سپاه و بسیج و حزب الله بوده و تخریب خانه ایرج نمی تواند از این تعلق و پشت قباله جدا باشد.
ابتدا گفتند در بخش های جنوبی و غربی این خانه فاضلاب راه افتاده بود. طبیعی است که اگر می خواستند خانه را حفظ کنند، تعمیر و قطع فاضلاب و تبدیل خانه به موزه ایرج میرزا هزینه چندانی نداشت. این بهانه ای بود که حتی میراث فرهنگی هم آن را نپذیرفت. سرانجام رفتند سراغ صاحب ملک، یعنی کسی که خانه ایرج میرزا را خریده بود. با وعده و تهدید، مالک دندان گرد، خود، خانه را ویران کرد تا حزب الله و آنها که کینه و خشم ایرج میرزا را به دل داشتند آسوده خیال شوند که نه فقط نام خیابان "ایرج" را عوض کرده اند، بلکه خانه اش را هم ویران ساخته اند. و چه شانسی که دستشان به گورستان ظهرالدوله نرسید تا قبر ایرج را ویران کنند.
بخوانید وصیت کم نظیر او را بر سنگ قبرش در ظهرالدوله:

ای نكويان كه در اين دنيائيد
يا از اين بعد به دنيا آئيد
اين كه خفته ست در اين خاك منم
ايرجم، ايرج شيرين سخنم
مدفن عشق جهان است اينجا
يك جهان عشق نهان است اينجا
هر كه را روی خوش و خوی نكوست
مرده و زنده من عاشق اوست
من همانم كه در ايام حيات
بی شما صرف نكردم اوقات
تا مرا روح و روان در تن بود
شوق ديدار شما در من بود
بعد چون رخت زدنيا بستم
باز در راه شما بنشستم
گرچه امروز به خاكم مأواست
چشم من باز به ديدار شماست
بنشينيد به اين خاك دمی
بگذاريد به خاكم قدمی
گاهی از من به سخن ياد كنيد
در دل خاك دلم شاد كنيد

روان تر، زیباتر و غم فزا تر از این وصیت تا حالا خوانده بودید؟

خانه ايرج که عکسش پیش از در هم کوبیدنش را می بینید در خيابان ۳۰ تير در محدوده منطقه ۱۲ شهردارى تهران قرار داشت.
ايرج ميرزا بيش از هر شاعر هم دوره خويش عليه ارتجاع مذهبی و روحانيون قشری و علیه حجاب شعر سرود و به همين دليل از ابتدای جمهوری اسلامی بسياری از اشعار او اجازه تجديد انتشار نيافت. دیوان شعرش در مقایسه با همین دیوان که قبل از انقلاب منتشر شده بود، به بچه ای لاغر و استخوانی می ماند. اصل دیوان او را می توان از طریق شبکه زیر زمینی کتاب در ایران پیدا کرد و خرید، اما از قیمتش نپرسید!

از شاهزادگان قاجار بود. در تبریز بدنیا آمد و در تهران قلبش ناگهان از حرکت باز ماند. در 52 سالگی. به سال 1304. چند سالی روزنامه نگار شد و ماهنامه "ورقه" که نخستین نشریه دانشجوئی تبریز بود را منتشر کرد. بعدها مدتی معاون استانداری اصفهان شد. در خراسان نیز مدیر دولتی بود. به زبان های ترکی، فارسی، عربی و فرانسه تسلط داشت و روسی را هم می دانست. اما، همه اینها حاشیه ایست بر متن زندگی و شور ادبی و شعری او. یعنی شعر ایرج میرزا. حتی در همان عارف نامه ای که در زمان حیات ایرج هم امثال ملک الشعرا بهار نیز درعین ستودن طبع روان و تشبیهات سهل و ممتنعی که در آن مثنوی روان ساخته از او انتقاد کردند. این که نباید عهد دوستی با عارف را می شکست.
علاوه بر مثنوی عارف نامه، مثنوی زهره و منوچهر ایرج نیز از شاهکارهای شعر معاصر ایران است. در دوران ایرج نهضتی به نام فیمینسم وجود نداشت، و در این مثنوی عاشقانه ایرج، این زهره است که کام از نوجوانی زیبا روی و 16 ساله می گیرد!

بخوانید این چند بیت کم نظیر را در وصف منوچهر:

صبح نتابیده هنوز آفتاب
وا نشده دیده نرگس ز خواب
تازه گُل آتشی مُشک بوی
شسته ز شبنم به چمن دست و روی
منتظر حوله باد سحر
تا که کند خشک بدان روی تر
ماه رخی چشم و چراغ سپاه
نائب اول به وجاهت چو ماه

# # #
و حالا از زهره بخوانید وقتی می خواهد منوچهر را از اسب پائین آورده و با او همآغوشی کند:

گفت سلام ای پسر ماه، هور
چشم بد از روی نکوی تو دور
خواهی اگر پنجه به هم افکنم
وز دو کف دست رکابی کنم
تا تو نهی بر کف من پای خود
گرم کنی در دل من جای خود
یا که بنه پا به سر و دوش من
سُر بخور از دوش در آغوش من
نرم و سبک روح بیا در برم
تات چو سبزه به زمین گسترم
بوسه شیرین دهمت بی شمار
قصه شیرین کنمت صد هزار
خواهی اگر با دل خود شور کن
هر چه دلت گفت همان طور کن
***

این همه بشنید منوچهر از او
هیچ نیامد به دلش مهر او
روح جوان همچو دلش ساده بود
منصرف از میل بت و باده بود
گر چه به قد اندکی افزون نمود
سال وی از شانزده افزون نبود
کشمکش عشق ندیده هنوز
لذت مستی نچشیده هنوز
زهره دگر باره سخن ساز کرد
زمزمه دلبری آغلز کرد:

لب مفشار این همه بر یک دگر
رنگ طبیعی ز لب خود مبر
بر لب لعلت چو بیاری فشار
رنگ طبیعی کند از وی فرار
یا برسد سرخی او را شکست
یا کندش سرخ تر از آنچه هست
آن که تو را این دهن تنگ داد
وان لب جان پرورگلرنگ داد
داد که تا بوسه فشانی همی
گه بدهی، گه بستانی همی
گاه به ده ثانیه بی بیش و کم
گیری سی بوسه ز من پشت هم
گاه یکی بوسه ببخشی ز خویش
مدتش از مدت سی بوسه بیش
بوسه اول ز لب آید به در
بوسه ثانی کشد از ناف سر
حال ببین میل کدامین توراست
هر دو هم ار میل تو باشد رواست
باز چو این گفت و جوابی ندید
زور خدایی به تن اندر دمید
دست زد و بند رکابش گرفت
ریشه جان و رگ و خوابش گرفت
خواه نخواه از سرزینش گشید
در بغل خود به زمینش کشید
-----
در این یادواره کوتاه، نه قصد بررسی شعر ایرج میرزا را داشتم و نه در توان و آگاهی من است که در این باره قضاوت کنم. آنچه نوشتم، نظر شخصی من بود، البته برخاسته از آنچه از ایرج خوانده ام. ضمن آن که می خواستم یکبار دیگر بنویسم که حکومت ها- از جمله در ایران- با حافظه تاریخی ملت ها می جنگند. هر که آمد، کوشید باقی مانده از گذشته را ویران کند و ذهن جامعه را پاک. چه تلاش بیهوده ای. تاریخ سنگ خارائی است بر سینه حاکمان! خانه ایرج را ویران کردند، مثل خانه دیگرانی که باید موزه و نمایشگاه می شد. اما، مگر با ویرانی خانه و جلوگیری از چاپ شعر و قصه و رُمان و اجازه ندادن به نمایشگاه نقاشی، جلوگیری از رفتن روی پرده فلان نمایشنامه و یا اجازه نمایش ندادن به فلان فیلم می توان با گذشته و حال مردم جنگید؟ هزار بار نه! حتی برخی ابیات شعرهای ایرج را مردم بی آن که نام شاعرش را بدانند بصورت ضرب المثل دهان به دهان می گردانند. چنان که اشعاری از سعدی و حافظ و فردوسی و....

اگر رفتید گورستان ظهرالدوله بر سر تربت ایرج هم درنگی کنید و سنگ نوشته قبرش را نه در دل، که با صدای بلند بخوانید.

<-- صفحه اصلی